تبليغاتX
طراحی وب سایت

طراحی وب سایت

طراحی وب سایت

تا بینهایت عشق

نگاه تو سبز است، سبز

آنقدر سبز که در آن گیاهی می شوم، زیبا

آغوش تو امن است، امن

آنقدر امن که در آن به ساحل می رسم.

دستان تو اما زلال،

زلال چون نسیم که به پرده ی درونم

می نوازد و می گذرد.

سبز!

آبی!

زلال!

با تو می توان تا بینهایت عشق سفر کرد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

تقديم به فرشته مهربانم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

دل تگي يه عاشق

امشب دلم واسش يه زره شده

دلم واسه نگاه كردنت، خنديدنت، صدام كردنت، صدايه دلنشينت ....

خدايا آخه تا كي بايد صبر كنم. آخه ديگه دام ميرميرم آخ تا كي؟!!!!!

خدايا وقتي با دلم خلوت مي‌كنم و واسم حرف مي‌زنه گريه هم آرومم نمي‌‌كنه آخه خودت بگو

خدا يا به كي بگم دارم ميميرم خــــــــــــــــــــدايـــــــــــا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

تقديم به فرشته نازينم

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
                                           تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دورو جادهای پر غبار
                                           برای هم صدای هم زبونی اومدی

تو از راه می رسی پر از گردو غبار
                                           تموم انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه  موندنت   
                                           چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

غریبه آشنا دوست دارم بیا            
                                           منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو دستات
                                           چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم
                                           تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
                                           تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دورو جادهای پر غبار
                                           برای هم صدای هم زبونی اومدی

تو از راه می رسی پر از گردو غبار
                                           تموم انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه  موندنت
                                           چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

غریبه آشنا دوست دارم بیا
                                           می شینم میشمارم روزا وو لحظه ها

تا برگردی بیای بازم اینجا
                                           چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
 
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
                                           تو زندونم با تو من آزادم

      به اميد پايان اين انتظار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

بدون شرح ....

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند

چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود

و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

در اين دنيا تك و تنها شدم من (در اين دنيا تك و تنها بودم من)

در اين دنيا تك و تنها شدم من
گياهي در دل صحرا شدم من
چو مجنوني كه از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من
چه بي اثر مي خندم !
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من !
چرا عاشق چرا شيدا شدم من !
من آن دير آشنا را ميشناسم
من آن شيرين ادا را ميشناسم
محبت بين ما كار خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم
چه بي اثر مي خندم !
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟!
چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!
خوش آنروزي كه اين دنيا سر آيد
قيامت با قيام محشر آيد
بگيرم دامن عدل الهي
بپرسم كام عاشق كي برآيد
چه بي اثر مي خندم ! ؟
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟!
چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

نامه اي به بهترينم

سلام به فرشته ناز و قشگم

امروز دلم بازم واست تنگ شد به اندازه‌اي نتونستم جلوي گريه كردنم رو بگيرم دلم به هيچ بهونه‌اي رازي نشد اينقدر گريه كرد تا دوباره همه فهميدن كه اين دلم مي‌گه كجايي كه من تنها ترينم
بعضي موقه‌ها دوستم درم پيشم باشي بعضي موقه‌ها هم با تموم دل تنگيم ميشينم به آينده زيبامون فكر ميكنم.

فقط اينو بگم : از اين كه اومدي و به اين دل تنها و شكسته رنگ و جلايي داديي بازم ممنونم

با تمام وجودم دوست دارم {بوس}
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

فقط برای چند لحظه خودتو اونجا ببين ... (حتما بخون)

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط ننن  | 

داستان کوتاه - نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد


این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط ننن  | 

داستان کوتاه - آیا همیشه تمام کارهای ناخوشایند بد شانسی

روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود یعنی یک اسب زندگی میکرد.

زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز میگذشت.

روزی اسب پیر مر گریخت و رفت تمام اهل آبادی به پیر مرد میگفتند:

پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟

و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب باز گشت

همه اهل آبادی به پیر مرد میگفتند :

چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد

و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چندی بعد پسر پیر مرد در حال تعلیم اسبها افتادو پایش شکست.

و باز همان اهالی به اوگفتند:

پیر مرد بد شانسی آوردی پای پسرت شکست دست تنها شدی .

و باز همان جمله بود که:همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید که همه جوانان باید به جنگ بروند.

در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد .

حال خود شما بگویید که آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند بد شانسیست؟

یا همه کارهایه خوب خوش شانسیست ؟

 در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر میکند.

در پناهش سعادت مند باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط ننن  |