در اين دنيا تك و تنها شدم من گياهي در دل صحرا شدم من چو مجنوني كه از مردم گريزد شتابان در پي ليلا شدم من چه بي اثر مي خندم ! چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ! من آن دير آشنا را ميشناسم من آن شيرين ادا را ميشناسم محبت بين ما كار خدا بود از اينجا من خدا را مي شناسم چه بي اثر مي خندم ! چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟! خوش آنروزي كه اين دنيا سر آيد قيامت با قيام محشر آيد بگيرم دامن عدل الهي بپرسم كام عاشق كي برآيد چه بي اثر مي خندم ! ؟ چه بي ثمر مي گريم ! به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟! چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ننن
|
امروز دلم بازم واست تنگ شد به اندازهاي نتونستم جلوي گريه كردنم رو بگيرم دلم به هيچ بهونهاي رازي نشد اينقدر گريه كرد تا دوباره همه فهميدن كه اين دلم ميگه كجايي كه من تنها ترينم بعضي موقهها دوستم درم پيشم باشي بعضي موقهها هم با تموم دل تنگيم ميشينم به آينده زيبامون فكر ميكنم.
فقط اينو بگم : از اين كه اومدي و به اين دل تنها و شكسته رنگ و جلايي داديي بازم ممنونم
با تمام وجودم دوست دارم {بوس}
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط ننن
|
چند
سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل
آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه
اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم.
آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به
دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك
به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده
مدال پارالمپيك شود. ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. يكي
از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم
شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده . سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط ننن
|
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که
میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه
پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ،
سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با
خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت
از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری
داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی
بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در
دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب
شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا
که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط ننن
|